ايمیل'فصل 6-2' به یک دوست

وارد کردن اطلاعات برای ورودی‌های ستاره‌دار (*) ضروری است.






حداکثر 5 ورودی را که با کاما از هم جدا شده‌اند وارد کنید.



حداکثر 5 ورودی را که با کاما از هم جدا شده‌اند وارد کنید.


بازبینی تصویری

بارگذاری ... بارگذاری ...

یک پاسخ به “فصل ۶-۲”

  1. اهورا گفته:

    -آنچه برای تمام موجودات شب محسوب می شود، زمان بیداری حکمران نفس است و زمان بیداری تمام موجودات ، شب حکیم باطن بین است .

    این یک راز بی نظیر در این کتاب کهن هست که فاش شده.
    برداشت بنده از این بخش کتاب این بود:
    هم اشاره به خلوت شب و بیداری عرفا و زاهدان حقیقی در هنگام مراقبه و عبادت سپیده دم هست و هم اشاره به مجهولات و رموز پنهانی که از دیده ی عموم پوشیده هست و برای کسی که حکمرانِ نفس شده و بر نفس خودش مسلط هست کتابی باز هست.
    و هنگامی که روز میرسه و مردم مشغول حواسهای جسمانی هستند حکیم و یا فرد مسلط به نفس حواسهای جسمانی رو بخواب میبره و برای نفس خودش دنیای پر زرق و برق رو ب چشم پوشی از لذتها تبدیل به شب میکنه تا حواسهاش به دنبال لذتها نباشن.
    همینطور که میدونیم نیمه شب بیدار شدن و مشغول ذکر و فکر معشوق شدن رو تمام عرفا و بزرگان توصیه ی جدی کردند. حافظ بارها و بارها گفته و مولوی و دیگران هم.
    دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
    بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
    حافظ
    و
    بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد
    خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

    ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو
    ای جان بی‌آرام رو کان یار خلوت خواه شد

    اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی
    عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد

    جان‌های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان
    هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد

    شب روح‌ها واصل شود مقصودها حاصل شود
    چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد

    ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر
    یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد

    شب ماه خرمن می‌کند ای روز زین بر گاو نه
    بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد

    در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن
    یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد

    در تیره شب چون مصطفی می‌رو طلب می‌کن صفا
    کان شه ز معراج شبی بی‌مثل و بی‌اشباه شد

    خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب
    زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد

    ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی
    لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد
    مولوی

یک نظر بنویسید


هفت + = یازده